مقنعهی سیاه
مامانِ حمید امروز اومد مدرسه؛ اینقدر باکلاس بود که نگو، لباش قرمز، پشت چشماش از این رنگای خشکل داشت، موهاش زرد، مانتوش سفید، کفشاش تق تق صدا میکرد، دیگه با این مقنعهسیاه نیا مدرسه من؛ اصلا بذار خاله سمیرا بره کارنامهمو بگیره. کفش صورتی
سه روز اول هفته جلوی درِ واحد روبرو یک صندل زنانه هست و یک کفش دخترانه صورتی، از پنجره اتاق من که کمتر از یک متر با پنجره اتاق آنها فاصله دارد، صدای شعر خواندن صاحب کفش صورتی میآید؛ «ما گلیم ما سنبلیم ما بچه های ....» سه روز آخر هفته به صندل زنانه و کفش دخترانه صورتی یک کفش مردانه هم اضافه میشود، سه روز آخر هفته، آخر شبها از پنجرهای که کمتر از یک متر با پنجره اتاق من فاصله دارد، صدای گریههای صاحب صندل زنانه میآید که با هقهق میگوید: «حق من نبود ...» تا حالا نه صاحب کفش صورتی را دیدهام نه صاحب صندل زنانه و نه کفش مردانه، تنها میدانم به فاصله یک متری از من دخترکی زندگی میکند که سه روز آخر هفته را با صدای هقهق مادرش به خواب میرود.... کادوی تولد
جعبه بزرگ را که به زیبایی کادو پیچ شده باز می کنم، تویاش یک جعبه ی کادو پیچ شدهی دیگر است، توی آن هم یکی دیگر، از این شوخی تکراری و لوث شده لجم میگیرد، می گذارمش کنار، خیره نگاهش میکنم، دوباره شروع می کنم به باز کردن جعبه ها، نمی تواند خالی باشد، بالاخره توی آخرین جعبه ها باید چیزی گذاشته باشد. ادامه میدهم، به آخرین جعبه که می رسم، قلبم تندتر می زند، توی جعبه ی آخر یک کاغذ است، کاغذ را با حرص بلند میکنم! زیر کاغذ یک گردنبند زیباست که براقیاش چشمم را خیره میکند.خدای من! با اینکه سلیقهاش در نحوهی غافلگیر کردنم خیلی بد بود، اما در انتخاب نوع و شکل و شمایل هدیهاش بدجوری ذوق زدهام میکند. میروم جلوی آینه و امتحانش میکنم، قفلش سخت بسته میشود، کمی که با قفل گردنبند ور میروم، یاد کاغذ میافتم، کاغذ کاهی رنگ، رها شده روی تخت، برمیدارمش، نستعلیق و زیبا نوشته: " مَن كَانَ یُرِیدُ حَرْثَ الْآخِرَةِ نَزِدْ لَهُ فِی حَرْثِهِ وَمَن كَانَ یُرِیدُ حَرْثَ الدُّنْیَا نُؤتِهِ مِنْهَا وَمَا لَهُ فِی الْآخِرَةِ مِن نَّصِیبٍ "كسى كه كشت آخرت بخواهد براى وى در كشتهاش میافزاییم و كسى كه كشت این دنیا را بخواهد به او از آن مىدهیم ولی در آخرت او را نصیبى نیست. *آیه 20 سورهی شورا
زاویه
میگویم: بابا چه لبخندی داره! یونس با کمی تعجب و تردید میگوید: "به نظر من که اخم کرده!" میگویم: "نه ! انگار از یک اتفاقی، چیزی، خیلی راضیه" یونس میگوید: "میخواد یه چیزی بگه، یه حرف توی دهنشه" میگویم: "داره به یه چیزی فکر میکنه، عمیق ... " یونس میگوید: " آره، ولی از این
زاویه خوشحالی توی نگاش نیست، غمگینه انگار" مادر نفس زنان از راه میرسد و بطری آب را خالــی میکند روی قبـــر و با دلخــوری میگوید: " بجنبین دیگه! الان سال تحویل میشه " بده در راه خـــدا ...
مامان، بدو بیا، بابا یه روش جدید پیدا کرده، همه راحت براش پول می ریزند، اونجا خوابیده! بدو بیا! عجب ناقلاییه! چهره 90 سلام. خفه شو ...
راننده ی پراید داد کشید، من نگاهش کردم و گازش را گرفتم. توی دلم گفتم: خفه شو. وقتی رسیدم در شرکت بسته بود. پارک کردم جلوی در آپارتمان نیم ساخته ی کناری. کارگر از بالا داد کشید:" خانوم ، ماشینتو اینجا نذار" گفتم : " خفه شو"! و جای ماشین را عوض کردم. دستم را که روی زنگ شرکت گذاشتم انگار که اتصالی داشته باشد، همینطور برای خودش زنگ خورد.حسین آقا از پشت آیفن داد کشید، خانوم جان صبرکن! دلم نیامد بگویم " خفه شو" البته " خف" را گفتم اما بقیه اش توی گلویم ماسید. ده دقیقه ای دیر رسیده بودم، جلسه شروع شده بود، آقای رئیس گفت: خانم ایکس، عجب ترافیکی! گفتم :خفـــه شو! عضو جدید جلسه، مهندس جوانی بود، از این جوجه فکلی های تازه لیسانس گرفته که فکر می کنند هر پروژه ای را می توانند به بهترین وجه انجام دهند و کل جهان و سیستمهایش را متحول کنند. نظرات مختلفی داشت، به کار همه عیب و ایراد گرفت. به نقشه های عزیزم که چقدر برایشان زحمت کشیده بودم توهین کرد. با هر ایرادی که می گرفت یک خفه شو نصیبش می شد. جلسه که تمام شد خانم مهندس "زد" سراغم آمد و احوالپرسی گرمی کردیم. بعد با چشمهای ریزش دوسه بار سرتاپایم را چک کرد و گفت: چقدر چاق شدی. گفتم: خفه شو! البته بعد از خفه شوی این یکی، چیز دیگری هم گفتم که چون خانواده اینجاست از عنوان کردنش معذورم. مسیر شرکت تا خانه را با آخرین سرعتی که ماشین توانش را داشت، راندم!پشت چراغ قرمز اول، پسرک ده دوازده ساله ای چسبید به شیشه ماشین و شروع کرد به دستمال کشیدن، دویست تومنی را از لای پنجره رد کردم، گفت: خانوم! این که پفک نمکی هم نمی شه، گفتم : خفه شو! نرسیده به خانه، تازه یادم آمد که "لپ لپ" و " مداد رنگی" که دیشب قولش را به بچه داده ام، نخریدم. دور زدم! لوازم التحریری شلوغ بود انگار که مردم به جای نان هم مداد می خورند، گفتم آقا اون جعبه مداد رنگی رو میدین! گفت خانوم صبر کن به نوبت! گفتم: خفه شو! به خانه که رسیدم پسرک از مهد آمده بود و نشسته بود روی پله ی جلوی خانه ، چشمهای سرخش معلوم بود که تا توانسته زار زده. بغلش کردم و لپ لپ و مداد رنگی را دادمش، تا آمدم بگویم تو مرد شدی نباید گریه کنی، با هق هق گفت: مامان خفه شو ... عریضه
سرم را چسبانده ام به پنجره های ضریح امامزاده
و زل زده ام به پولهای انبار شده ی توی اتاقک، ناگهان یک کاغذ از بالا می افتد روی اسکناس های سبز و آبی ! رویش با
خط نه چندان خوبی نوشته " پول عمل قلب مش تقی ..." آرزو
مادر، پارچه ی صورتی را روی زمین پهن کرده و دارد کاغذ الگو را رویش
سنجاق می کند، دست می کشد روی خرس های عروسکی روی پارچه و خندان وبا ذوق می گوید: "کی
میشه واسه نوه هام لباس بدوزم" آلزایمر مرد، آرام دستهای مادرش را بوسید، چشمهایش را بوسید، سرش را روی سینه اش گذاشت... بازیگر
دنبالم دوید و کتابی را جلویم گرفت و نفس نفس زنان گفت: می شه یه امضاء کنید من عاشق بازیای شمام! خدایی یا پیامبر؟!
مرد، خطاب به مردی دیگر که روی منبری بلند، نزدیکی های سقف نشسته بود و موعظه می کرد فریاد کشید: حریم پدر وقت رفتن گفته بود که زود برمیگردد،
اما آنقدر دیر کرد که سرباز توانست با لگد در را باز کند و تا یک قدمی دخترک برسد. چشمهای سرخ و وقیح
سرباز، روی گردنبندِ اللهِ طعمهاش قفل شده بود، دختر اما همهی توانش را ریخت توی
دستهای عرقکرده و لرزانش و ماشهی اسلحهی روی شقیقهاش را کشید ...
تصویر تا ابد غمناک دو بسته شمع، یک فندک، پاکتهای پر و خالی سیگار مظلوم ترین پدر دنیا پدر همه چیز دخترش بود، تکیهگاهش، امیدش، پناهش، امامش بود. The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox
|