تبلیغات
داستانک - بازیگر

امروز:

بازیگر

دنبالم دوید و کتابی را جلویم گرفت و نفس نفس زنان گفت: می شه یه امضاء کنید من عاشق بازی‏ای شمام!
ستاره زیر لب گفت: منم عاشق بازیاشم، مخصوصا بازی امروزش!
آقای وکیل کتاب را از دستم گرفت و تحویل دخترک داد و گفت: الان وقت ندارند و پچ پچ کنان توی گوشم گفت: الان دادگاه شروع می شه، لطفا عجله کنید ...


نوشته شده در : سه شنبه 13 دی 1390  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

همیرا
شنبه 5 اسفند 1391 09:50 ب.ظ
داستان های قشنگی بود
منم داستان مینویسم میشه
نمونه هام رو براتون بفرستم
آ...دل...ه
چهارشنبه 20 دی 1391 03:30 ق.ظ
بااینکه فردا امتحان دارم و واسه همین بیدارم ولی نشستم تا اینجا همه رو خوندم.
ولی اینو نفهمیدم. شما هم که فکر نکنم توضیح بدی.

حق یارت
پاسخ مریم کمالی‌نژاد : سلام :)
sahar
شنبه 27 آبان 1391 02:28 ق.ظ
kheily qashang bood.vaqean k baziya bazigaran
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر