تبلیغات
داستانک - آلزایمر

امروز:

آلزایمر

مرد، آرام دستهای مادرش را بوسید، چشمهایش را بوسید، سرش را روی سینه اش گذاشت...
مادر چشمهایش را باز کرد، دستهایش را پس کشید، خودش را جمع کرد، فریاد کشید ... به من دست نزن، تو نامحرمی ...


نوشته شده در : جمعه 5 اسفند 1390  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

تنها
شنبه 29 تیر 1392 10:02 ب.ظ
مادرمنم دچار این بیماری شد و سه ساله در اسمانهاست بیماری خیلی بدیه نشناختن اطرافیان کوچکترین مورده اینجور بیماران تا بدترین مرحله اش دردی حس نمیکنند اما اطرافیانش بدترین رنجها رو میکشند امیدوارم عزیز هیچکسی دچار این بیماری نشه
دووووووووووول
سه شنبه 11 تیر 1392 06:17 ب.ظ
قشنگ بود
مرضیه
یکشنبه 27 اسفند 1391 09:31 ق.ظ
احسنت خیلی دوست داشتم جه جوری میشه باهات درتماس بود
فریده فهیمی
دوشنبه 16 مرداد 1391 04:14 ب.ظ
به هیچ ،اعتمادی نیست ،حافظه که سهله گلم.
به من سر بزن . آخه وب دوست داشتنی رو را انداختی !!!
sara
شنبه 24 تیر 1391 05:59 ب.ظ
darkamal tanz bodanesh gerye dare behet tabrik migam be khater dastnevise hayat
محمد
شنبه 6 اسفند 1390 10:16 ب.ظ
دردناکه!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر