تبلیغات
داستانک - مقنعه‌ی سیاه

امروز:

مقنعه‌ی سیاه

مامانِ حمید امروز اومد مدرسه؛ اینقدر باکلاس بود که نگو، لباش قرمز، پشت چشماش از این رنگای خشکل داشت، موهاش زرد، مانتوش سفید، کفشاش تق تق صدا می‌کرد، دیگه با این مقنعه‌سیاه نیا مدرسه من؛ اصلا بذار خاله سمیرا بره کارنامه‌مو بگیره.


نوشته شده در : جمعه 22 اردیبهشت 1391  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

امیر
سه شنبه 5 فروردین 1393 01:12 ب.ظ
اصلا خوشم نیومد...یه دو سه تایی از داستانا خوب بودن...هیچ بویی از داستان نبردن بقیشون...هفت ساله که دارم داستان مینویسم...میتونم برات داستان هامو بزارم...تا اینا داستان نیست..شبیه دل نوشته میمونه تا داستان..
مشکات
پنجشنبه 17 بهمن 1392 10:34 ق.ظ
بچه ها حق دارن بترسن از رنگ مشکی والا!
نکته خوبی رو با ظرافت گذاشتی تو این داستان!
خداقوت عزیزم
بهار
پنجشنبه 29 فروردین 1392 05:42 ب.ظ
احیانا این داستانک ها مال خانم بلقیس سلیمانی نیست؟؟؟!!!!
پاسخ مریم کمالی‌نژاد : خیر دوست عزیز
محسن
جمعه 16 فروردین 1392 05:39 ب.ظ
داستان ها رو خوندم نمی گم زیبا بود فوق العاده زیبا بود
واقعا دستتون درد نکنه
بعضی از داستان ها رو که خوندم خیلی دلم گرفت
سعیده
دوشنبه 12 فروردین 1392 10:56 ق.ظ
خیلی جالب بود و جالب می نویسی
1
شنبه 10 فروردین 1392 04:34 ب.ظ
عالی بود
مرضیه
یکشنبه 27 اسفند 1391 09:08 ق.ظ
هم زیبابودهمم واقعیت داشت مرسی
رفیق اعلی
شنبه 13 آبان 1391 04:59 ب.ظ
چقدر این داستان رو دوس داشتم.....
محبوبه
سه شنبه 31 مرداد 1391 08:33 ق.ظ
سلام من نویسنده نیستم ولی نوشته شما رو خیلی دوست داشتم
ندا
دوشنبه 26 تیر 1391 10:02 ق.ظ
سلام وبلاگ جالبی داره .با اجازه لینکتون کردم.
علیرضا هادی نژاد
دوشنبه 26 تیر 1391 08:35 ق.ظ
سلام هم قبیله
برای نوشتن کتابم به قلم و کمک شما احتیاج دارم و خوشحال میشم اگر به وبلاگم سری بزنید و همراهم باشید / همین
ممنون از لطفتون
حمید مشایخی راد
یکشنبه 18 تیر 1391 04:31 ب.ظ
سلام
مدت ها بود که افتاده بودم در خط داستانک و داستان کوتاه اما چیزی برای الهام گیری نداشتم .
در محیط سایبر هم چیزی دستم را نگرفت تا اینکه امروز با وبلاگ شما آشنا شدم .
امیدوارم بتونم از تجربه ی شما استفاده کنم و شما هم کمکم کنید تا بتونم قلمم رو راه بندازم و بنویسم ، چیزی که این روزها برایم سخت شده با وجود اینکه اینطور نبود..
لینک شدید
یاعلی
پاسخ مریم کمالی‌نژاد : سلام. خوش آمدید. انشاءالله که منم بتونم از داستانکهای شما استفاده کنم.
fatahi
پنجشنبه 8 تیر 1391 06:21 ب.ظ
آپ جدید نمیذارید؟
پاسخ مریم کمالی‌نژاد : سلام:)
عماد
پنجشنبه 8 تیر 1391 05:13 ب.ظ
سلام
خواندمتان، شما هم ما را بخوانید خوشحال میشویم!
فاطمه فیض
چهارشنبه 7 تیر 1391 08:48 ق.ظ
و این یعنی تهاجم فرهنگی واقعی !تهاجمی که حتی به یک کودک رحم نکرده...
عظیمی
دوشنبه 5 تیر 1391 12:27 ق.ظ
داستان های این صفحه رو خوندم. دیگه کامنت نذاشتم تک تک روشون چون روم نشد!
به نظرم داستان مینیمال لازمه ضربه داشته باشه. و ضربه نباید به پیرنگ آسیب برسونه. بیشتر داستانایی که ازتون خونده م یکی از این2 اشکال رو داشتن.
من هیچی بارم نیست البته. فکرنکنید غرمیزنم یعنی خیلی بلدم!
مرسی امشب داستانای لذت بخشی خوندم
:)
پاسخ مریم کمالی‌نژاد : سلام. ممنونم از نظراتتون :)
عظیمی
دوشنبه 5 تیر 1391 12:07 ق.ظ
چقدر جالب بود!
یاد فیلم به همین سادگی افتادم
از مامانش پیش دوستاش خجالت میکشید...
جمعه 2 تیر 1391 05:42 ب.ظ
ممول
شنبه 27 خرداد 1391 09:25 ق.ظ
جالب بود !
با تبادل لینک موافقید؟
فتاحی
جمعه 19 خرداد 1391 11:36 ق.ظ
سلام خانم کمالی . خواهش میکنم . واقعا لذت بردم از نوشته های زیباتون!
براتون تو وبلاگ در حد توانم توضیحاتی رو دادم . امیدوارم در حد انسانی ! ها باشهبا افتخار لینک شدید
فتاحی
پنجشنبه 18 خرداد 1391 05:18 ب.ظ
روایت جذابی بود از احساس یه کودک...................
چتر
دوشنبه 25 اردیبهشت 1391 01:55 ب.ظ
خاله سمیرا چه شکلیه؟!
آزیتا
یکشنبه 24 اردیبهشت 1391 01:04 ق.ظ
سلام . من آدم مذهبی نیستم ولی راستش برای مذهبیون واقعی احترام خاصی قایلم . این تجربه را هم هرگز نداشتم ولی میتونم بفهمم که چه حسی میتونه اون زن داشته باشه : اینکه بچه اش نمی فهمه که مادرش چرا و به چه علت چنین پوششی داره و جذب ظواهر این دنیا شده خوب این درد کمی نیست ... ممنون خوب بود مثل همیشه .
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر