تبلیغات
داستانک - ماهیِ نونی

امروز:

ماهیِ نونی

 

«ماهی‌ها رو بذار توی ظرف و ببر سر میز. اون ماهی که بیشتر سرخ شده رو بذار واسه خودت! اگر خواستی یکی دیگه هم بهت میدم. اون زیتون‌ها رو هم ببر. راستی خرما یادت نره، می‌گن بعد از ماهی باید خرما خورد. سبزی پلو رو بریز توی اون دیس بلوره.»

زهرا، سرخوش، نان‌های بیات شده‌ را که شبیه ماهی بریده بودمشان، توی ظرف پلاستیکی قرمز رنگ چید و گذاشت توی سفره و سریع برگشت و گفت:« آبجی، حالا زیتون‌ها رو بده.»چشمهایش برق می‌زد دیگر حواسش به بوی ماهی خانه‌ی همسایه نبود.


نوشته شده در : چهارشنبه 19 مهر 1391  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

سامان
پنجشنبه 15 خرداد 1393 12:12 ب.ظ
سلام خیلی جالب بود آفرین
واقعا داستانک بودن و فقط یک متن خالی و با کمی تاثیر نبود
خوشحال میشم اجازه بدبد از بعشیاشون با ذکر منبع استفاده کنم
مشکات
پنجشنبه 17 بهمن 1392 10:25 ق.ظ
وای نگو که ماهی پلوتون واقعی نبوده
شنبه 12 بهمن 1392 06:56 ب.ظ
بد نبود
یگانه
یکشنبه 31 شهریور 1392 12:15 ب.ظ
لینک شما رو به نام ماهی نونی گذاشتم تو هم لینک منو بذار
www.yeganetaheri.blogfa.com
گالیا توانگر
شنبه 9 شهریور 1392 04:15 ب.ظ
سلام
داستان هایت فوق العاده زیبایند. منم داستان می نویسم. خوشحال می شم به وبلاگم سری بزنید. لینکتان کردم. آرزومندآرزوهای نیکتان .گالیا توانگر
طاهری
پنجشنبه 24 مرداد 1392 06:11 ب.ظ
سلام
احسنت
زیبا بود
لیلا
چهارشنبه 1 خرداد 1392 01:18 ب.ظ
سلام عالی بود
مرضیه
یکشنبه 27 اسفند 1391 09:00 ق.ظ
خوب بود
قلب عاشق
جمعه 11 اسفند 1391 09:06 ب.ظ
عالی بود غزیزم
مهدیس
جمعه 11 اسفند 1391 08:59 ب.ظ
خیلی خیلی جالب بود ممنون
نیلوفر
چهارشنبه 27 دی 1391 01:34 ب.ظ
سلام فقط برای راهنمایی میگم داستانتون خیلی خوب بود اما اسمش رو عوض کنید داستان لو میره. موفق باشی
پرستو مهاجر
شنبه 25 آذر 1391 06:34 ب.ظ
سلام
عالی بود
احسنت
لینک شدید
منتظر حضورتون هستم
زیر درخت بلوط
جمعه 24 آذر 1391 10:18 ب.ظ
دردهای من
جامه نیستند تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم...
درد های من نگفتنی
دردهای من نهفتنی ست...(قیصر)
---
سلام.
"خاطره" را دریابید...
و یاری مان کنید.
و بی شک خدا بهترین یاوران است.یاحق
محبوبه
جمعه 24 آذر 1391 03:30 ب.ظ
خیلی جالب .تاثر برانگیز بود
چه جوری با شما تبادل لینک کنم
امیرحسین رعایی
دوشنبه 20 آذر 1391 01:49 ب.ظ
سلام
خیلی زیبا بود، خیلی
وقتی به آخر مینیمال رسیدم خشکم زد
احسنت.
مریم کمالی
چهارشنبه 15 آذر 1391 08:47 ب.ظ
عالی بود
زیر درخت بلوط
جمعه 10 آذر 1391 01:35 ب.ظ
سلام.
با
"آرزوی رضا کوچولو"
بروزیم.
سر بزنید و در صورت امکان یاریمان کنید..
و خدا بهترین یاوران است...
یاحق
سه شنبه 30 آبان 1391 09:20 ق.ظ
من خوشم نیومد ولی خیلی قشنگ مینویسی.موفق باشی
دوجی
یکشنبه 28 آبان 1391 08:51 ب.ظ
مزخرف بود
یکشنبه 28 آبان 1391 08:49 ب.ظ
عالی بود
maryam
جمعه 19 آبان 1391 12:44 ق.ظ
نازی
سه شنبه 16 آبان 1391 04:20 ب.ظ
سلام با اجازت داستانهای قشنگت رو اس ام اس می کنیم. منتظر داستانهای بعدی شما هستیم
محمد. ر . حکمی
دوشنبه 15 آبان 1391 09:50 ب.ظ
سلام
خیلی غم انگیزه! ولی مصداق عملیه همین زمانه ی خودمونه .چه ادمهایی که در حسرت کوچک ترین حق انسانی شون پایمال این و ان میشن .
چندتا داستانک دارم .یه نقدی بفرمایید
قلمتان سبز
سحر
سه شنبه 9 آبان 1391 10:02 ب.ظ
خیییلیییی خیییلییی نازه مریم جون ممنونم
Narjes
دوشنبه 24 مهر 1391 04:08 ب.ظ
سوژه های جالبی برای نوشتن انتخاب کردید
موفق باشید
حمید مشایخی راد
جمعه 21 مهر 1391 12:13 ق.ظ
درد آور بود ...
داستان جالبی بود ..
هم کوتاه و هم گویا ..
لذت بردیم
یاعلی
فتاحی
پنجشنبه 20 مهر 1391 05:30 ب.ظ
هم طراحی فضای داستان و هم عنوانش زیبا بود
Mahdinet | تبادل لینک
چهارشنبه 19 مهر 1391 01:27 ب.ظ
سلام
تبادل لینک می کنی؟
» گام اول: لینک ما را در وب سایت تان قرار دهید

آدرس وب سایت: http://www.mahdinet.com/links

عنوان وب سایت: Mahdinet | تبادل لینک

شرح وب سایت: تبادل لینک هوشمند مهدی نت

» گام دوم: لینک خودتان را در سایت ما ثبت کنید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر